فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

هدیه آسمانی

تولد داداش طاها

بالاخره آون روزی که منتظرش بودم رسید، مامان و بابا باهم رفتم بیمارستان تا خانم دکتر داداشم و به دنیا باره ، من هم خوشحال بودم و هم نگران ، مامانم بهم گفت که دعا کنم تا داداشم سالم باشه .منم دعا می کنم.  بعد از ظهر با بابام رفتم بیمارستان تا داداشم ببینم همه می گفتم داداشت شکل خودته اینم یک عکس دو نفره  
1 دی 1393

بدون عنوان

چند وقت بود که حال مامانم اصلاخوب نبود خیلی نگران شده بودم و هر وقت که مامانم حالش بد میشود کلی قصه می خوردم و بغض می کردم . تا اینکه بالاخره مامانم بهم گفت که نباید ناراحت باشم چون خدا می خواد بهم یک داداش کوچولو بده و حال مامانم بزودی خوب می شه . وای خدایا خیلی خوشحال شدم چون من همیشه آرزو می کردم که یک داداش و یا آبجی داشته باشم البته بیشتر دلم می خواست که آبجی باشه .از وقتی که این موضوع رو فهمیدم هر روز از مامانم می پرسم پس کی داداشم به دنیا میاد. خلاصه حسابی مامانمو کلافه کردم. ...
10 مهر 1393

نوروز 93

مامانم گفت امسال به خاطر بابابزرگ ما عید نداریم ، سفره هفت سین نداشتیم  فقط چندتا عکس توی  مهد کودک انداختم .حتی عید دیدنی هم نرفتیم .  ...
8 فروردين 1393

خداحافظی با پدر بزرگ

جمعه صبح زود مامان با عجله از خونه رفت بیرون  آنروز روز بدی بود مامان گفت که آقاجون رفت پیش خدا و گریه میکرد.آقاجون خیلی وقت بود که مریض بود ولی تقریبا یک ماه بود که حالش خیلی بدتر شده بود کاملا افتاده شد .انگار که دیگه از دنیا بریده بود همش صورتش رو به دیوار بود و بعضی وقتها یک چیزهایی می دید که ما نمی دیدیم . مامانم میگه آقاجون رفته پیش خدا تا حالش خوب شه ، ولی راستش سوالای زیادی توی ذهن من موند ، چرا آقاجون رفته پیش خدا ،کی برمیگرده، نمیشه ما هم بریم پیش خدا، خدا خونش کجاست ، مگه نمیگی خدا خوبه پس چرا ناراحتی که آقاجون رفته پیشش ، مامان سعی میکرد جواب سوالهای من روبده ولی من  بازم قانع نمی شدم. مامان بعضی شبها بی صدا گریه م...
13 دی 1392

رفتن به مهد کودک

چند روزی بود مامانم در مورد اینکه که دیگه بزرگ شدم وباید برم مدرسه باهام صحبت می کرد منم بعضی وقتها می گفتم میرم ، بعضی وقتها هم میگفتم نه من مدرسه رو دوست ندارم ، وقتی اینو میگفتم مامانم میگفت خوب می برمت مهد کودک اونجا دوست پیدا میکنی ، بازی میکنی ،شعر یاد میگیری ولی من تنها سوالم این بود که تو هم  با من میای یا نه و مامانم هر بار میگفت نه اونجا جای بچه هاست و آدم بزرگارو راه نمیدن. خلاصه بالاخره آنروز آمد و مامانم دست منو گرفت وبرد مهد کودک چند دقیقه ای پیشم بود ولی بعد در حالی که من گریه می کردم، گفت زود زود می ام دنبالت و رفت. آنروز خیلی به من سخت گذشت وقتی مامانم آومد دنبالم تا مامانم را دیدم زدم زیر گریه .  ولی الان ...
1 دی 1392

سفر نامه كيش

نمايي از بيرون و داخل هتل داريوش   نميدونين آّب بازي توي درياي جنوب چه كيفي داره آخه آبش خيلي تميزه كف دريا رو مي توني ببيني تازه خرچنگم داره  اينجا باغ پرندگان و پارك دلفين هاست ، من كلي با طاووسها بازي كردم و كلي هم قربون من بگردم گفتم تقريبا به همه طاوسها اين كلمه را گفتم. دلفين ها هم خيلي بامزه بودن ولي حيف كه نشد باهاشون عكس بندازم ونازشون كنم.   ...
10 آبان 1392

تولد 3 سالگي

امسالم مثل سالهاي قبل با مامان رفتيم آتليه البته امسال يك مهموني كوچيكم توي خونم گرفتيم به من خيلي خوش گذشت .   ...
4 شهريور 1392